شهر باران

شهر عشقی ساخته ام همیشه بارانی٬ خود نیز نسل بارانم، مرد باران...

شهر باران

شهر عشقی ساخته ام همیشه بارانی٬ خود نیز نسل بارانم، مرد باران...

کجایی.....؟

به نام خدا

سلام محمد جان....! خوبی؟
من و ببخش که کمی دیر به دیر اینجا می نویسم...! حالم زیاد خوب نیست.....!

از دیشبم که سردرده لعنتی ول کن نیست.....! خوابم که به چشام نمیاد....! دیگه نمی دونم باید چی کار کنم......!امروزم که زنگ زدی بنده دره بیمارستان بودم...! واسه خاطر همین گفتم جاییم نمی تونم حرف بزنم....! البته دزدکی اومده بودمااااا....! آخه مامان و بابا نبودن رفته بودن شهرستان.......!

الانم دروغ نگفته باشم اصلا خوب نیستم...! این قدرم خسته ام که حد و حساب نداره......!

نمی دونم چی بنویسم....!

 

تا ندای عشق رسید بر من...

شوق زندگی دمید بر من.....

آخه تو پاک و نجیبی ...

تو یه احسای عجیبی...

نکنه فرشته ای تو...

می خوام تو دریای چشات.......

تا جوون دارم شنا کنم....

می خوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم...

فدا شدن برای تو دلیل زنده بودنه....

می خوام عشق و جنونم و راهی قصه ها کنم...

آخه تو پاک و نجیبی....

تو یه احساس عجیبی....

نکنه فرشته ای تو......

نظرات 2 + ارسال نظر
نادونی دوشنبه 27 فروردین 1386 ساعت 00:55 http://n-a-d-o-n.blogsky.com

عادت نکردم نوشته های خصوصی بزنم
فقط عرض ادب
تاتا

محبوبه سه‌شنبه 28 فروردین 1386 ساعت 12:08 http://www.parastto-mohajer.blogfa.com

سلام دوست عزیز
پرستوی مهاجر این بار با سارا.... اومده
اگر به آشیونش سر بزنی خوشحال می شم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد