به نام خدا
سلام محمد جان....! خوبی؟
من و ببخش که کمی دیر به دیر اینجا می نویسم...! حالم زیاد خوب نیست.....!
از دیشبم که سردرده لعنتی ول کن نیست.....! خوابم که به چشام نمیاد....! دیگه نمی دونم باید چی کار کنم......!امروزم که زنگ زدی بنده دره بیمارستان بودم...! واسه خاطر همین گفتم جاییم نمی تونم حرف بزنم....! البته دزدکی اومده بودمااااا....! آخه مامان و بابا نبودن رفته بودن شهرستان.......!
الانم دروغ نگفته باشم اصلا خوب نیستم...! این قدرم خسته ام که حد و حساب نداره......!
نمی دونم چی بنویسم....!
تا ندای عشق رسید بر من...
شوق زندگی دمید بر من.....
آخه تو پاک و نجیبی ...
تو یه احسای عجیبی...
نکنه فرشته ای تو...
می خوام تو دریای چشات.......
تا جوون دارم شنا کنم....
می خوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم...
فدا شدن برای تو دلیل زنده بودنه....
می خوام عشق و جنونم و راهی قصه ها کنم...
آخه تو پاک و نجیبی....
تو یه احساس عجیبی....
نکنه فرشته ای تو......
عادت نکردم نوشته های خصوصی بزنم
فقط عرض ادب
تاتا
سلام دوست عزیز
پرستوی مهاجر این بار با سارا.... اومده
اگر به آشیونش سر بزنی خوشحال می شم