شهر باران

شهر عشقی ساخته ام همیشه بارانی٬ خود نیز نسل بارانم، مرد باران...

شهر باران

شهر عشقی ساخته ام همیشه بارانی٬ خود نیز نسل بارانم، مرد باران...

کو؟

شانه‌هایی که برای گریه کردن دوست دارم کو؟
قلبی را که برای تپیدن دوست دارم کو؟
عشقی را که برای پرستیدن دوست دارم کو؟
کجاست آنکه می‌گفت...

آن عاشق سینه چاک و
دلخسته و دلبسته
که می‌گفت:
این و آن و
فلان و فلان و
چنین و چنان
در این لحظه که می‌خواهمش کو؟

لعنت به این زندگی

خدایا؛
واقعا میخوام بدونم که خودت واقعا میدونی؟
همین احساس عشق مسخره چی چیه که توی وجود آدما گذاشتی؟؟؟
اگه نبود نمیشد زندگی کرد؟
به خودت قسم که میشد...
خودتم بهتر میدونی٬ که میشد٬ که خوب هم میشد...

خدایا؛
آخه چرا باید توی شهر بارون٬ شهر من٬ من خودم مرد بارون٬ خوده من٬ به جای اشک شوق...
بگذریم...

بذار همیشه بخندیم! حتی به زور...
اگه نشد٬ وا نمود کنیم که داریم میخندیم و همیشه خندونیم...