شهر باران

شهر عشقی ساخته ام همیشه بارانی٬ خود نیز نسل بارانم، مرد باران...

شهر باران

شهر عشقی ساخته ام همیشه بارانی٬ خود نیز نسل بارانم، مرد باران...

آشتی آشتی تا روز قیامت...

دوست دارم نسرین...
دوست دارم نسرین...
دوست دارم نسرین...

آشتی آشتی تا روز قیامت...

دوست دارم نسرین...

آشتی آشتی تا روز قیامت...

دوست دارم نسرین...
دوست دارم نسرین...

هواى گریه با من...

دلم گرفته اى دوست
هواى گریه با من‏
گر از قفس گریزم
کجا روم کجا من؟
کجا روم؟ که راهى
به گلشنى ندانم‏
که دیده بر گشودم
به کنج تنگنا من
نه بسته‏ام به کس دل
نه بسته دل به من کس
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک
ازو جدا جدا من!
نه چشم دل به سویى
نه باده در سبویى‏
که تر کنم گلویى
به یاد آشنا من‏
زبودنم چه افزود؟
نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ
که زنده‏ام چرا من؟
ستاره‏ها نهفتم
در آسمان ابرى
دلم گرفته اى دوست!
هواى گریه با من...

عشق من...

تو را از بین صدها گل جدا کردم
تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم
برای نقطه ی پایان تنهایی
تو تنها اسمی بودی که صدا کردم
عشق من عشق من
عشق من عشق من
بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده
نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده
که خیلی وقته یخ کرده
عشق من عشق من
عشق من عشق من
دیگه دلواپس بودن واسم بسه
دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه
زیادیم کرده پژمردن
زیادیم کرده غم خوردن
توی بیداد تنهایی
درعین زندگی مردن
عشق من عشق من
عشق من عشق من
بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده
نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده
که خیلی وقته یخ کرده
عشق من عشق من
عشق من عشق من
دیگه دلواپس بودن واسم بسه
دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه
زیادیم کرده پژمردن
زیادیم کرده غم خوردن
توی بیداد تنهایی
درعین زندگی مردن
عشق من عشق من
عشق من عشق من

می‌خوام بگم...

عزیزم من خیلی دوستت دارم٬
عاشقتم٬
عاشق تن پاک و
احساس ناب و لطیفتم٬
دیوونه‌ی عطر موهای لطیف دختر نجیبی که اسمش...

شروعی دیگر همچون شکوه بهاری دیگر

یا مقلب القلوب و ابصار
     یا مدبر اللیل و النهار
          یا محول الحول و الاحوال
               حول حالنا الی احسن الحال

ای منقلب کننده ی قلب ها و دیده ها
     ای تدبیرگر شب و روز
          ای ...

با نام و یاد خدای بزرگ و متعال، و با آرزوی سر افرازی و سر بلندی همه ی هموطنان...
دوباره برگشتم تا بنویسم، اما اینبار نه تنها، بلکه با کسی که دوسش دارم، با کسی که یه روز بهم گفت دوسم داره و حالا شده همه‌ی زندگیم، واقعا" همه زندگی منه، به واقع با همه وجود دوسش دارم، شاید یه وقتایی یه دلخوری‌های کوچولو بینمون پیش میاد، اما زود بر طرف و به دست فراموشی سپرده میشه، آخه من و اون قلبا" همدیگه رو دوست داریم و به هم احترام می‌ذاریم،  البته اسمش رو نمیگم، چون اگه بخواد خودش میگه، اما اینو میگم که ... عزیزم٬ من واقعا" تو رو دوست دارم و می‌خوامت، از لحظه روئیدن عشقمون تا آخرین لحظه عمرم و آخرین قطری جونم...

ضمنا" من محمد هستم، 23 سال دارم و تو مشهد زندگی میکنم!

و اینکه بعد از "عشق یا هوس" و البته "یک شاخه زیتون" اومدم تا با "شهر بارانی" در خدمتتون باشم، تا یادم نرفته بگم، شهر عشقی ساخته ام همیشه بارانی٬ خود نیز نسل بارانم، مرد باران...

با آرزوی روزهایی خوش برای تو و خانوادت...